معرفی کتاب برج سکوت

C:\Users\sina\Desktop\unnamed.jpg

برج سکوت به روایت ماجرای گروهی از زیر ساخت های جامعه که یکی از ضعیف ترین و آسیب پذیرترین طبقات به شمار می آیند می پردازد، روایتی از جامعه ی گرفتار در اعتیاد، چه افرادی که در تنگنای اقتصادی گرفتارند و چه کسانی که از دل طبقه تحصیلکرده جامعه بیرون می آیند، با صحنه هایی میخکوب کننده و وقایعی گاه شوکه کننده که خواننده را تا پایان به دنبال خود می کشاند.

کتاب برج سکوت اثری است از حمیدرضا منایی به چاپ انتشارات نیستان. داستان اثر پیش رو در سه کتاب تحت عناوین نمایش مرگ، دیوار شیشه ای و در مرز دیدار روشنان نگارش شده و هم چون دیگر رمان ها اگرچه از ذهن خلاق نویسنده نشات گرفته است، اما می تواند در زوایا و ماجراهای گوناگون با زندگی حقیقی آدم هایی در اطرافمان تطابق داشته باشد.

گزیده ای از کتاب

می ترسم از اهلی شدن… از تنهایی خیلی می ترسم، اما از آدم ها بیشتر… از پلیس ها و مامورها هم اندازه آدم ها می ترسم… بدترین حسم مال وقتی است که دارم به کسی وابسته می شوم… چنان حال بدی دارم که نگو! ترس همه عالم می ریزد توی دلم… هربار به خودم می گویم این آدمش نیست، ولی باز به خرجم نمی رود. می افتم به گریه و زاری. حالم از خودم به هم می خورد. بدم می آید از اینکه دائم منتظرم یکی از راه برسد و نجاتم بدهد… حالا توی آن گیر و دار شالم را هم گم کرده بودم… فکر کن! مانده بودم با سر برهنه! صبح فهمیدم… وقتی آفتاب زد… داشتم توی آیینه سر و صورتم را نگاه می کردم… یکی از لگدهای پسره خورده بود توی صورتم. لبم بدجوری پاره شده بود و تمام چانه و سینه مانتوم پر خون بود… چاره ای نداشتم. همان جور با سر برهنه راه افتادم. آدم  حسابی ها سوارم نمی کردند و آش و لاش ها بوق می زدند. می گرفتند بغل و تکه می انداختند. فکر می کردند از روی شکم سیری روسری ام را برداشته ام… تمام طول بزرگ راه را همین جوری زار زدم و رفتم… می خواستم بمیرم… تو هیچ وقت نمی فهمی من از چی حرف می زنم، چون که زن نیستی!

ماجرای اعتیاد    داستان

نویسنده : حمید رضا منایی 

گرد آورنده : باقری